روزنامه‌نگار جوان تنگستانی که قبل از مرگ، زندگی‌نامه نوشت
دکتر صدرالله محتشم روزنامه‌نگار و از مدیران جهادی دولت‌های نهم و دهم و برادر شهید شورکی اواخر هفته گذشته در سن 43 سالگی بر اثر ایست قلبی به دیار باقی شتافت اما زندگی‌نامه‌ای از زبان وی منتشر شده که این روزها صفحات فراوانی از فضای مجازی را به خود اختصاص داده است.
كدخبر: id-2260
تاريخ: 2017-10-23 10:04:11

به گزارش \\\"تنگستان نما\\\"، دکتر صدرالله محتشم روزنامه‌نگار و از مدیران جهادی دولت‌های نهم و دهم اواخر هفته گذشته در سن 43 سالگی بر اثر ایست قلبی به دیار باقی شتافت اما زندگی‌نامه‌ای از زبان وی منتشر شده که این روزها صفحات فراوانی از فضای مجازی را به خود اختصاص داده است.

در زندگینامه مرحوم محتشم که مربوط به دو سال پیش بوده، آمده است: 

روزهایی که از سرگذشتن(من محتشم، ۴۱ سال دارم)
دوران دبستان یه مدت تو محل دار آشوب ما رسم افتاده بود که بچه مدرسه ای ها برا خودشون زندگی نامه می نوشتن. حالا چرا زندگی نامه؟ مد اون روزا بود. شاید جاهای دیگه هم بوده. ایام سخت جنگ بود. پیکر شهدا می آمد و تو مراسم هاشون، یه نفر با صدای لرزان پرهیجانی، زندگینامه و وصیت نامه های شهدا را می خوند. من خودم  یه بار با پای پتی و چرکو وصیت نامه ی برادرم را پشت تریبون خوندم. من رو از تو زمین فوتبال سوخ ی (شوره زار) ترک موتور نشوندن و انداختن پشت تریبونی که تو سینه ی تپه های ماهور ولات چیده بودنش. یادم نیست چطوری خوندم ولی از هر گوشه ی اون مراسم پر از صفا و حس های خوب، صدای گریه می اومد. بچه ها، زندگینامه شون رو که می نوشتن، می رفتن شهر (اهرم) و تو چند تا نسخه هم کپی می زدن و بین همدیگه توزیع می کردن. از وقتی که یه همکلاسی خوب مون – "هادی صفدرپور”  –  که یکی از همین زندگی نویس ها بود، تو ابگرم اهرم غرق شد و رحمت خدا رفت، چند روز بیشتر از نوشتن زندگی نامه ش نگذشته بود. ترس تو دل بچه ها افتاد و این فکر خجسته از ذهن شون بیرون پرید.

تا امروز که بچه ها اصرار داشتن من یه زندگی نامه بنویسم. یه اتو بیوگرافی کوتاه. از پس این زندگی نامه چی در می آد خدا عالمه. تو آخرین روز تابستون سال ۵۳ تو روستای شورکی، از روستاهای تنگستان به دنیا اومدم. تو یه خانواده  مث ریخت همه ی خانواده های دیگه!. البته با این تفاوت که واژه ی  "شهید”  تو خونه ی ما بیش از هر خونه ی دیگری سر دهن بود. جمعیت زیاد خونه و شیطنت از حد فزون بچه ها، پدر بیچاره را وا میداشت که مدام ما را تهدید کنه که "شهیدتون می کنم”!!.

از دبستان با صفای "سبحان” روستامون، رد خاطره ی آقای حسین اردانه بجا مونده. انسان آزاده ای که شهد عشق و دوشاب آزادگی را با احساس یک مادر فداکار، جرعه جرعه به کام بچه ها در می کشید. علاقه ای عجیب بین او و بچه ها حاکم بود. و نوعی شیفتگی برای من. تو سحرگاهان روزی  از روزای کلاس پنجمی م واقعه ای دردناک، بنیان خانواده م را تکان داد. تو روزایی که خانه غرق شادی بود. همه چیز برای عروسی پسر بزرگ خانواده آماده شده بود. 

همه ی سور و سات عروسی برادر بزرگتر صرف مراسم ختم و عزای شهادت برادر کوچکتر شد. شهید چیزی از نامزدی ش نگذشته بود که تو جعبه ای چوبی، در حالی که به لبش لبخند بود و گردنش بواسطه ی ترکش خمپاره ی دشمن به یه ور تاخورده بود ، به آغوش خانواده بازآمده بود. اونجا بودم. مادر بیچاره تصور می کرد اون قامت رشید برا تابوت کوچکه. اعتراض کرد که مگه تابوت قحطه. بهش گفتن که مشکل تابوت نیست. دوره ی راهنمایی رو تو مدرسه ی "شهید رجایی”  روستا گذروندم. مدرسه ی مخروبه ای که اتاق هایش را بچه ها به ضرب زور بیل و جارو و یک آب انبار آب، از تپاله و پهن گاو پیراستند تا کلاس دوم ش تشکیل شود. تا نیمه های سال، بوی پهن می داد. و روزای بارندگی، اون بو دوباره رجعت می کرد و همه فضای کلاس را به شمیم ش! صفا می داد. چادری برا کلاس اولش برپا کردیم و با گل و یه تعداد خشت خام، سرویسی پشت دیوار مدرسه که یه باغ متروک بود ساختیم. سقف دستشویی آسمان خدا بود و دری هم نداشت. و این بی در و پیکری خود اسباب کم مصیبتی نبود. یا آفتابه نبود اگه بود هم ترکیده بود. بعضی وقتا هم برات از سنگ و یا دوغاب گل پرش کرده بودن. یه وقت هم نشسته بودی که یه دوست خوب، روت یه مشت خاک یا یک لیوان آب می ریخت و یا با هر چی دم دستش بود به کله ت می کوبید.

البته همه ی اینها بابت مزاح! بود قصد خاصی در کار نبود!!. درسته که گذشته، تو نگاه امروز ما شیرینه ولی به اون روزگار که نگاه می کنم، می بینم چه روزای تیره ای از سر گذشته ن. تابستان سال اول راهنمایی بود که اول یه روز داغ و نفس گیر، خبر آوردن پدرت تصادف کرده. خیلی هم زود معلوم شد که بابای عزیزم جان باخته. سیاهی اندوهی بی پایان فضای خانه را پر کرد. تمام دنیا رو سرم آوار شده بود. یاداوری آن سالها نیز تلخ و جانکاه است. دبیرستان را اهرم رفتم. در آزمون دانشراها قبول شدم. نفر اول مصاحبه.  ولی دبیرستان را ترجیح دادم و پس از اخذ دیپلم، وارد تربیت معلم شدم. بعدها رشته ی مدیریت صنعتی خلیج فارس خوندم که اصلا باهاش راحت نبودم و فقط  روزای آفتابی زیادی از عمرم را بابت ش سیاه کردم. برای شوق درونم، هیچ گاه پاسخی نیافتم. شاید تنها خدمت به بنده های خوب خدا می تونست، به روزمرگی هام، رنگی از شور و سرزندگی ببخشه.

در جریان یه سخنرانی فتنه انگیزانه و جسارت به رهبر انقلاب، با همکاری بنیاد ۱۵ خرداد استان و مدیر ولایی آنجا، پایه گذار یه فستیوال منظم فرهنگی ورزشی شدم که مدتها ادامه داشت. می خواستم با کوپن خودم، دفاع مناسبی از جایگاه رهبر انقلاب بعمل بیارم. بی هیچ تعارفی، اولین کسی بودم که از واژه ی "امام”  برای رهبر انقلاب در استان و از معدود افرادی که تا آن زمان تو کشور از این عنوان استفاده می کردند. پیام ساده و روشن این مجموعه مسابقات هم عنوان "امام خامنه ای” بود. مسابقاتی که تو قسمت فوتبالی ش تا آن زمان به این گستردگی هرگز تجربه نشده بود. رقابت تیم ها و دستجات مختلف شهری و روستایی از شهرستانهای مختلف استان، گرمای خاصی را مهمان محل ما کرده بود.

خانه ی من تو محل،  اکثر اوقات پاتوق  پیرزنا و آدمایی بود که دست شون به جایی بند نبود. میرزا بنویس شون بودم. بعضی شون رو سوار می کردم می بردم این اداره و اون اداره. خیلی وقتا هم شده بود که کار به درگیری و مرافعه می کشید و حتی پای شکایت و کلانتری هم به میدان باز می شد. چندین بار بازداشت و جریمه… یه روز ۱۰ – ۱۵ نفر از پیرمدای محل رو برده بودن اگاهی که شما تفنگ دارین. بی هیچ دلیل و بی کمترین گوشی برا شنیدن حرفاشون. مرغ شون فقط یه پا داشت. هر طور شده یه اسلحه تحویل بدین تا رهاتون کنیم!. حتی اگه شده برین بخرین!. ولی باید بیارین.  بعد از نماز مغرب تو مسجد محل من رو گرفتن و درخواست کمک کردن. (شهریور ۱۳۸۵) … و الان که نگاه می کنم از خیلی از اونا جز تلی خاک چیزی بجا نمونده. چهره های مظلومی که سختی و رنج توش کریستال شده بود. نم خفه کننده صعوبت اون روزا را هنوز حس می کنم. روزایی که برا قطع جاده روستا، مردم همه اومده بودن. روزی که بی آبی و قطع برق و … مردم را به فرمانداری کشاند. همون سخنرانی م جلو فرمانداری و دفاع از خواسته های به حق یه مشت مردم مظلوم شد اقدام علیه امنیت ملی!! و یه ۶ ماهی واسم زندان بریدن… روزایی که کبودی و تیرگی شون رو با اشک دیده های مردم پاپتی و تنگدستم  پاک کردم و رنج درونم را با آنها از خاطر می زدودم.

تو نیمه های شب اوایل خرداد سال ۸۲،  وقتی با شکستن شیشه های اتاق و لهیب شعله های آتش فروزانی که ماشین و خانه م را در کام خود می کشید، از خواب پریدم، دریافتم که حماقت تا چه میزان می تواند ویرانگر باشد. بچه ها را به یه مکافات از ساختمون بیرون کشیدم . آسمان محلی که برای بهبود وضعش از هیچ کوشش و تقلایی دریغ نمی کردم، حالا از دود این سیاهکاری پر شده بود. برای خودم هم باور کردنی نبود. ماشین و وسایلم داشتن در آتش می سوختن ولی جز فریاد  "الله اکبر”  نه کاری ازم ساخته بود و نه چیزی به زبانم می اومد. بی وقفه. حتی با رسیدن همسایه ها. با وجود اینکه همه ی اعضای خانواده مدتی بود روستا را ترک کرده بودند، من در عوض هیچ تمایلی برای ترک زادگاهم و تپه های دلربای ماهوری آن با همه ی حس غریبی که در من می آفریدن را هرگز نداشتم. شور و شوق کار کردن برا آن آدمایی که دوست شون داشتم را نمی شد به هیچ طریقی از دلم جدا کنم. به عنوان مسوول شورای روستا، با کمک یک تیم نقشه بردار خبره، به طراحی مجدد کالبدی محل دست زدم و با همکاری شایسته ی خیلی از انها، خیابانهایی را برای اولین بار در روستا باز کردیم…

با دلی سرشار غم روستایم را ترک کردم. ولی همه ی حس ها و یادهای شیرینش را در آنجا به یادگار وانهادم. چه فصل طولانی مشترکی از خاطره ها و یادها بر سپهر زندگی من و ساکنان روستایم گذشت… دوباره علوم اجتماعی را از لیسانس خوندم و ارشد جامعه شناسی را تهران گذروندم. یه مدت مدیر اداره تعاون بودم. تو دوره ای که کسی فکر نمی کرد مسکن مهر به سرانجامی برسه، اولین واحدهای آن را در استان به متقاضیان آن تحویل دادیم. اتفاق شیرین دیگه تو اون ایام، اولین برون سپاری بندرها بود که عملا تو منطقه ی ما اتفاق افتاد و تعاونی خورشهاب تونست مدیریت بندر صیادی عامری را به عهده بگیره. اگر چه شکل اداره بندر و میزان اختیار داری آن را نپسندیدم ولی در مقابل طرف های دولتی که سعی در سهم خواهی بیشتری از ماجرا داشتن، به صراحت از تعاونی دفاع کردم. کار ماهیگیر به دست ماهیگیر افتاده بود و حس این موفقیت بی شک کم نبود. بعضی وقتا از اینکه یه جور پیوندی بین آموزه هایی که تو دانشگاه به بچه ها می دادم و شرایط محیطی کارم حاصل آمده، احساسی از رضایت بهم دست می داد. برگزاری دوره های تربیت سیاسی، تو سطح استان و شهرستانهای آن، فرصت بیشتری داد تا خود را با سرنوشت های بی شماری که قصه و ملودی بیشترشون، سوز و داغ مشابهی داشتند گره بزنم. حتی لبخندهای سبک سرانه ام را از زندگی پس بگیرم. شاید خیلی آبادی ها این گونه شروع شده اند.

به نهاد کتابخانه ها که رفتم، همه ی برداشت هایم از دستگاه های فرهنگی مملکتم را تو آب واقعیت های جاری سرزمینم شستم. شعار فرهنگ تو مملکت ما گوش فلک را کر می کنه اما فقط شعاره نه بیش از آن. آتشی سرد، نه بیشتر. وقتی ببینی که پولی که "زک اسنایدر” سازنده ی فیلم سرشار دروغ "۳۰۰”، که تو حدود ۲ ساعت تمام طول و عرض تاریخ ما را ناجوانمردانه در هم پیچید، و تازه یه فیلم ضعیف و کم خرج هم بود، چند برابر کل بودجه ی فرهنگی ماست، وقتی می دیدی که فقط رقم سرمایه در گردش یه واحد صنعتی ۶ برابر کل بودجه فرهنگی مملکت است. ۱۰۰ میلیارد تومن پول می ذارن واس فرهنگ. اون وقت پای این سفره، ۴۵۵  نهاد و دستگاه مختلف می نشونن. غیر از دانشگاهها و … بعد جلسه و شورا می گیرن که چرا ریخت خیابونا این شده و اون شده. چرا طلاق تو شیب افتاده، جوونا گریزان از ازدواج …  یه سر ستون دروازه ی ورودی یه پالایشگاه دیدم  که حالا آن را کمی دور تر از فنس حفاظ پالایشگاه، دور انداخته بودن. چند میلیارد پول خرجش کرده بودن و الان شده بود یه نخاله ساختمانی. و اون وقت برا کار فرهنگی، همه یاد صرفه جویی می افتن. می شن عبوسا قمطریر. داستان بودجه ی فرهنگ سرزمین من، هیچ وقت دو دانگش هم کامل نشد. بیچاره، شب هایش بی پرنده بود و روزهایش بی ستاره.

آنچه من در بوشهر به اسم یه اداره کل تحویل گرفتم، به مفهوم صادقانه ی کلمه، یک ویرانه بود. نه ساختاری وجود داشت و نه تشکیلاتی. کیف کردم که سهمم ساختن شده. به کمک همان کتابداران زحمت کش و جمعی که بعدها به آنها افزودم، همه چیز را از اول شروع کردیم. از صندلی شکسته ی مدیر و تابلو ی اداره کل بگیر تا تاسیس ادارات و ساماندهی کتابخانه ها و تجهیز آنها. از یادآوری سختی اون روزای کار همیشه گریزانم. حسرت یه روز استراحت را تو تن کار گذاشتم. تو یه روز ۵ کتابخانه را تعطیل کردم و اگر با همان دریافت ادامه می دادم  چیزی نمی گذشت که یه کتابخانه ی باز برای نمونه ی آزمایشی هم در بوشهر پیدا نمی کردی. در تمام کتابخانه های استان تخته می شد. گرد فراموشی بر آنها پاشیده بودند. شده بودن محل دپو  و انبار کتاب. همراهی بچه های جوان و علاقمند اداره، جهادی واقعی را در آن جا صورت بندی کرد تا نوید بخش آغاز دوره ای جدید در حیات کتاب و کتابخانه های استان باشه. بماند ماجراهای بسیاری که تو مسیر احقاق حقوق کتابخانه ها با استاندار، فرماندارها و شهرداران بر من گذشت. بدور از هر گونه تشریفات، مجموعه ی سالم اداری، نظیر گروه های جهادی به کتابخانه ها گسیل شدند و از نظافت تا چینش کتاب و چیدمان اساب و اثاثه کتابخانه ها را مجاهدانه بر خود هموار کردند. در کنار اون، آموزش و نظارت جدی بر کار، طراحی و اجرا شد. طوری که گاه تا پاسی از نیمه شب گذشته را در کتابخانه های مناطق دور افتاده ی استان می گذروندم. اداره کلی که زمانی نمره ی آخر کشور بود، چندین بار رتبه های اول شاخص های مختلف کتابخانه ای کشور را از آن خود کرد و کتابخانه ها ریخت و شکلی تازه به خود دیدند…

اندوه و شادی برای "زندگی” احساسی متفاوت نیستند. "زندگی” راه خود می رود و کار خود می کند.  گویی در هیات یه فالگیر پیر، کف دستت را برای تمام راههای نرفته خوانده است. برای این فالگیر پیر، ما همه غریبه ایم. دیگر چه فرقی دارد کجای جاده ی آن باشیم. دور دست یا نزدیک. دوباره راه خواهم افتاد هر چند غریبانه اما سرسخت و پر امید.

انتهای پیام/